تبليغاتX
یا ایّها العزیز
یا ایّها العزیز
مسّناو اهلنا الضّرو جئناببضاعة مزجاة فاوف لنا الكيل و تصدّق علينا ان الله يجزي المتصدقین
در مورد فردوسی : "لطف می کردند ودیگر کاری به کار فردوسی نداشتند!"

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

خوشبختانه ادبيات سلف ما همه ‏اش در جهت ارزشهاى الهى و اسلامى است؛ از جمله همين شاهنامه كه شما*به آن اشاره كرديد. اول انقلاب عده ‏يى از مردمِ با اخلاصِ بی ‏اطلاع رفته بودند قبر فردوسى را در توس خراب كنند! وقتى من مطلع شدم، چيزى نوشتم و فوراً به مشهد فرستادم؛ كه آن را بردند و بالاى قبر فردوسى نصب كردند؛ نمی ‏دانم الان هم هست يا نه. بچه‏ هاى حادى كه به آن‏جا می ‏رفتند، چشمشان كه به شهادت بنده می ‏افتد، لطف می ‏كردند و می ‏پذيرفتند و ديگر كارى به كار فردوسى نداشتند! حقيقت قضيه اين است كه فردوسى يك حكيم است؛ تعارف كه نكرديم به فردوسى، حكيم گفتيم. الان چند صد سال است كه دارند به فردوسى، حكيم می گويند. حكمت فردوسى چيست؟ حكمت الهىِ اسلامى.

شما خيال نكنيد كه در حكمت فردوسى، يك ذره حكمت زردشتى وجود دارد. فردوسى آن وقتى كه از اسفنديار تعريف می ‏كند، روى ديندارى او تكيه می ‏كند. می ‏دانيد كه اسفنديار يك فرد متعصبِ مذهبىِ مبلّغ دين بوده كه سعى كرده پاك دينى را در همه جاى ايران گسترش بدهد. تيپ اسفنديار،  تيپ حزب‏ اللهی ‏هاى امروز خودمان است؛ آدم خيلى شجاع و نترس و دينى بوده است؛ حاضر بوده است براى حفظ اصولى كه به آن معتقد بوده و رعايت می ‏كرده، خطر بكند و از هفت‏خان بگذرد و حتّى با رستم دست و پنجه نرم كند. وقتى شما شاهنامه را مطالعه می ‏كنيد، می ‏بينيد كه فردوسى روى اين جنبه‏ ى ديندارى و طهارت اخلاقى اسفنديار تكيه می ‏كند.

با اين‏كه فردوسى اصلاً بنا ندارد از هيچيك از آن پادشاهان بدگويى كند، اما شما ببينيد گشتاسب در شاهنامه چه چهره‏ يى دارد، اسفنديار چه چهره‏ يى دارد؛ اينها پدر و پسر هستند. فردوسى بر اساس معيارهاى اسلامى، به فضيلتها توجه دارد؛ در حالى كه بر طبق معيارهاى سلطنتى و پادشاهى، در نزاع بين گشتاسب و اسفنديار، حق با شاه است. «به نيروى يزدان و فرمان شاه» يعنى چه؟ يعنى هرچه شاه گفت، همان درست است؛ يعنى حق با گشتاسب است؛ اما اگر شما به شاهنامه نگاه كنيد، مى‏بينيد كه در نزاع بين اسفنديار و گشتاسب، حق با اسفنديار است؛ يعنى اسفنديار يك حكيم الهى است. فردوسى از اول با نام خدا شروع می كند - «به نام خداوند جان و خرد / كزين برتر انديشه بر نگذرد» - تا آخر هم همين‏طور است؛ فردوسى را با اين چشم نگاه كنيد. فردوسى، خداى سخن است؛ او زبان مستحكم و استوارى دارد و واقعاً پدر زبان فارسى امروز است؛ او دلباخته و مجذوب مفاهيم حكمت اسلامى بود؛ شاهنامه را با اين ديد نگاه كنيد.

بیانات حضرت آقا در دیدار با گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران - 1370/12/05

*آقاى خسروى، مدير وقت «گروه ادب و هنر»


لينك | نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 21:8 توسط |
جانا سخن از زبان ما می گویی : "تلویزیون هم مثل بچه ی همسایه است"!

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

فقط يك مطلب را - با اين‏كه قبلاً هم گفتيم - مجّدداً عرض كنيم و صحبتمان را تمام كنيم. آن مطلب اين است كه در فيلمهاى ايرانى و نمايشنامه‏ هاى فارسى كه از راديو پخش می ‏شود، به يك نكته حتماً توجّه كنيد؛ ولو براى مدت سه سال طول بكشد و آن را تجربه نماييد. آن نكته كه تاكنون هم كسى به آن توجّه نداشته اين است كه فيلم و نمايشنامه ايرانى را از حوادث آشفته كننده و برانگيزاننده ذهن و حالت سوهان براى روح، خالى كنيد. متأسفانه اين كار صورت نمی ‏گيرد و نمی ‏دانم چرا! با اين‏كه مكرّراً، هم به جمع آقايان عضو صدا و سيما گفته‏ ام و هم به برادرانى كه به امور فيلمسازى اشتغال دارند، ولى نمی دانم چرا اين مسأله مهم رعايت نمی ‏شود. يعنى ممكن است عيب و ايرادى در اين جا وجود داشته باشد كه اين كار نمی ‏شود؟ فيلم ايرانى را وقتى شما نگاه می ‏كنيد مثل اين‏كه بايد حتماً يك مبالغه در اظهار غصّه، اظهار ناراحتى، اظهار گريه، دعوا و تشنّج اعصاب در آن باشد! كأنّهُ بدون اين عناصر، فيلم و نمايشنامه ايرانى چيزى كم دارد!

من يك وقت در اين جا، در مقابل جمعى مثل شما آقايان، مثالى زدم. گفتم مثلاً فرض بفرماييد در تلويزيون ما برنامه ‏اى درست كرده بودند و می خواستند بچه‏ ها را به بُرس زدن تشويق كنند. ما هم طبق معمول، فيلم بچه‏ ها را نگاه می كرديم. البته در قالب كارتون، ساختن فيلمهايى اين‏گونه براى بچه‏ ها، تشويق خوبى است و تبليغ خوبى نيز براى رعايت بهداشت موى سر است. ماجرا اين طور بود كه يك بُرس عروسكى، لحظاتى زار می ‏زد و گريه می ‏كرد؛ به گونه‏ اى كه دل آدم كباب می ‏شد. در اين حال يكى ديگر از بُرسها به بُرس گريان می گفت:«چرا گريه می ‏كنى؟» او هم جواب می ‏داد كه مثلاً «صاحب من، موى سرش را بُرس نمی ‏زند!» اين قضيه كه اين قدر گريه نداشت؛ به طورى كه دل مستمع را خون كند! لااقل صداى دختر بچه يا پسر بچه‏ اى را كه در حال زار زدن روى بُرس گذاشته‏ ايد، يك لحظه‏ اش بكنيد، نه به قدر يك دقيقه و يك دقيقه و نيم! همين طور متّصل گريه، گريه، گريه! خوب؛ اعصاب مستمع خرد می ‏شود! متأسفانه چنين حالتهايى در فيلم و كارتون و نمايشنامه ما وجود دارد.

موضوع ديگرى كه در فيلمهاى ما به آن می ‏پردازند، پديده طلاق است؛ و گريه و زاريها در اين مقوله هم آزار دهنده است. خوب، آدم به فيلمهاى خارجى، از جمله فيلمهاى خانوادگى ژاپنى - كه فيلمهاى خوب ژاپنى است نگاه می ‏كند، می ‏بيند در ارتباط با مسائل خانوادگى، آن جا هم از اين حرفها هست. ولى اين همه گريه و ناراحتى در فيلمها رواج ندارد. نمی ‏دانم چرا بايد فيلمهاى ما اين طورى باشند! حتماً عيبى در كار هست.

من البته چون به بعضى از جاها و به بعضى از آدمها سوءظنهايى دارم كه دير زايل می شود، می ‏گويم لابد تعمّدى در كار است. بعضى تعمّد دارند براى اين‏كه ذهن و اعصاب مردم را خراب كنند. خوب؛ شما در خانه‏ تان نشسته‏ ايد. اگر بچه همسايه بناى گريه كردن بگذارد، اعصابتان ناراحت می ‏شود. اين، امرى طبيعى است. لازم نيست بچه خود آدم باشد. تلويزيون هم مثل بچه همسايه است. اعصاب انسان را با دعوا، تشنّج و گريه بی ‏خودى خراب می ‏كند. بياييد واقعاً برنامه ريزى كنيد. هم در كارهاى صدا و قصّه ‏هاى شب و بقيه برنامه ‏هايش و هم در كارهاى سيمايى. اين يك كار اساسى است. اين حفظ سلامت اعصاب مردم است. اعصاب آشفته، در محيط كار، در محل كسب، در خيابان و پشت ترافيك، همه جا خودش را نشان خواهد داد.

بیانات حضرت آقا در دیدار مسدولان صدا و سیما - 1375/01/23

 


لينك | نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 11:29 توسط |
ناگهان اين خورشيد عظمت طلوع مي كند
بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

"...دو روز قبل در يك بيابان، برادر او را، امام او را، رهبر او را با اين همه عزيزان و جوانان و فرزندان و اينها از بين برده‌اند، اين جمع چند ده نفره‌ى زنان و كودكان را اسير كرده‌اند، آورده‌اند در مقابل چشم مردم، روى شتر اسارت، مردم آمده‌اند دارند تماشا مي كنند، بعضى هلهله مي كنند، بعضى هم گريه مي كنند؛ در يك چنين شرائط بحرانى، ناگهان اين خورشيد عظمت طلوع ميكند؛ همان لحنى را به كار مي برد كه پدرش اميرالمؤمنين بر روى منبر خلافت در مقابل امت خود به كار ميبرد؛ همان جور حرف ميزند؛ با همان جور كلمات، با همان فصاحت و بلاغت، با همان بلندى مضمون و معنا:

«يا اهل الكوفه، يا اهل الغدر و الختل»؛ اى خدعه‌گرها، اى كسانى كه تظاهر كرديد! شايد خودتان باور هم كرديد كه دنباله‌رو اسلام و اهل‌بيت هستيد؛ اما در امتحان اينجور كم آورديد، در فتنه اينجور كورى نشان داديد. «هل فيكم الّا الصّلف و العجب و الشّنف و الكذب و ملق الاماء و غمز الاعداء»؛ شما رفتارتان، زبانتان با دلتان يكسان نبود. به خودتان مغرور شديد، خيال كرديد ايمان داريد، خيال كرديد همچنان انقلابى هستيد، خيال كرديد همچنان پيرو اميرالمؤمنين هستيد؛ در حالى كه واقع قضيه اين نبود. نتوانستيد از عهده‌ى مقابله‌ى با فتنه بربيائيد، نتوانستيد خودتان را نجات دهيد. «مثلكم كمثل الّتى نقضت غزلها من بعد قوّة انكاثا»؛ مثل آن كسى شُديد كه پشم را ميريسد، تبديل به نخ ميكند، بعد نخها را دوباره باز مي كند، تبديل مي كند به همان پشم يا پنبه‌ى نريسيده. با بى‌بصيرتى، با نشناختن فضا، با تشخيص ندادن حق و باطل، كرده‌هاى خودتان را، گذشته‌ى خودتان را باطل كرديد. ظاهر، ظاهر ايمان، دهان پر از ادعاى انقلابيگرى؛ اما باطن، باطن پوك، باطن بى‌مقاومت در مقابل بادهاى مخالف. اين، آسيب‌شناسى است.

با اين بيان قوى، با اين كلمات رسا، آن هم در آن شرائط دشوار، اينگونه صحبت ميكرد. اينجور نبود كه يك عده مستمع جلوى حضرت زينب نشسته باشند، گوش فرا داده باشند، او هم مثل يك خطيبى براى اينها خطبه بخواند؛ نه، يك عده دشمن، نيزه‌داران دشمن دور و برشان را گرفته‌اند؛ يك عده هم مردم مختلف‌الحال حضور داشتند؛ همانهائى كه مسلم را به دست ابن‌زياد دادند، همانهائى كه به امام حسين نامه نوشتند و تخلف كردند، همانهائى كه آن روزى كه بايد با ابن‌زياد در مى‌افتادند، توى خانه‌هايشان مخفى شدند - اينها بودند توى بازار كوفه - يك عده هم كسانى بودند كه ضعف نفس نشان دادند، حالا هم نگاه ميكنند، دختر اميرالمؤمنين را مى‌بينند، گريه ميكنند. حضرت زينب كبرى‌ با اين عده‌ى ناهمگون و غير قابل اعتماد مواجه است، اما اينجور محكم حرف ميزند. او زن تاريخ است؛ ..."

بیانات حضرت آقا در دیدار گروه كثیری از پرستاران نمونه كشور - 89/02/01


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 18:59 توسط |
توی سنگر خوابت نبره !

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

اين مسأله‏ ى «تهاجم فرهنگى» كه ما بارها روى آن تأكيد كرده ‏ايم، واقعيت روشنى است؛ با انكار آن، ما نمیتوانيم اصل تهاجم را از بين ببريم. «تهاجم فرهنگى» را نبايد انكار كرد؛ وجود دارد. به قول اميرالمؤمنين (صلوات‏ اللَّه‏ عليه)، «من نام لم ينم عنه»؛(1) اگر شما در سنگر خوابت برد، معنايش اين نيست كه دشمنت هم در سنگر مقابل خوابش برده است. تو خوابت برده؛ سعى كن خودت را بيدار كنى. ما بايد توجه داشته باشيم كه انقلاب فرهنگى در تهديد است؛ كمااين‏كه اصل فرهنگ ملى و اسلامى ما در تهديد دشمنان است.

من يادم می ‏آيد كه در اوايل جنگ، گزارشهايى می ‏رسيد كه مثلاً دشمن تا فلان‏ جا آمده است؛ دشمن دارد فلان‏ جا را بمباران می ‏كند؛ مكرر هم از طرف نيروهاى حزب‏ اللهى در محيط هاى گوناگون انقلابى، اين مطلب تكرار می ‏شد. آن بنده‏  خدايى(2) كه مسؤول نيروهاى مسلح بود، انكار می ‏كرد و می ‏گفت دروغ است؛ اصلاً چه كسى می ‏گويد كه عراق دارد به ما حمله می ‏كند؟! در بين مردم شايع شده بود كه عين‏ خوش را گرفته ‏اند؛ او به آن‏جا رفت و از تلويزيون با او مصاحبه كردند؛ گفت: می ‏گويند عين‏ خوش را گرفته‏ اند؛ من الان دارم در عين‏ خوش مصاحبه می ‏كنم! او از عين‏ خوش بيرون آمد؛ اما سه، چهار ساعت بعد، دشمن عين‏ خوش را گرفت! بله، دشمن بيرون عين‏ خوش بود - در عين‏ خوش نبود - اما اين به معناى آن نبود كه دشمن نيست.

...

اين، آن چيزى نيست كه مثلاً از صد سال قبل بوده است. بله، از صد سال قبل هم تهاجم فرهنگى عليه اسلام بود؛ اما وقتی ‏كه انسان با يك دشمن خواب‏ آلوده رو به روست، آرايش نظاميش يك نوع است؛ وقتى با يك دشمن بيدار رو به ‏روست، آرايش نظامى نوع ديگر می ‏شود. آن روز عالم اسلام، خواب‏ آلوده، بلكه تخديرشده و مست بود؛ اصلاً گاهى دشمن به او ضربه‏ يى مب زد، يك سوزن در رگش فرو می ‏كرد و چيزى تزريق می ‏كرد؛ تمام می ‏شد می ‏رفت؛ اما الان اسلام بيدار است؛ دشمن دنياى غرب، امروز بيدار است؛ مثل قهرمانى در ميدان است؛ يك خاطره‏ ى تمام ‏نشدنى از شخصيتى مثل امام را با خودش دارد؛ اين همه ذخيره‏ ى انقلابى دارد؛ اين همه جوان خوب دارد؛ اينها شوخى نيست. امروز دشمن در مقابل وضع كنونى ما، آن ژست و آرايش نظامى صد سال يا پنجاه سال پيش را به خود نمی ‏گيرد. ما بايد آرايش جديد دشمن را بشناسيم؛ اگر نشناختيم و خوابيديم، از بين رفته‏ ايم؛ همان «من نام لم ينم عنه» است. «انّ اخا الحرب الارق و من نام لم ينم عنه»؛(3) مرد جنگ بايد بيدار باشد؛ و اگر تو خوابيدى، لازمه‏ اش اين نيست كه حتماً دشمن تو در سنگر مقابل خوابيده باشد؛ او ممكن است بيدار باشد.

بیانات حضرت آقا در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی - 1370/09/20

(1) نهج‏ البلاغه، نامه‏ ى62 / (2) بنی صدر / (3) نهج‏ البلاغه، نامه‏ ى62


لينك | نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 12:7 توسط |
روز اولی که امام برای تدریس روی منبر نشست

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

"امام فقيد عظيم ‏الشأن(رضوان‏ اللَّه‏ تعالی ‏عليه) كه حقاً از همه جهت اسوه بودند - اين كلمه‏ ى «همه جهت» را من باتوجه عرض می‏كنم - واقعاً ازهربعدى انسان نگاه می كند، می ‏بيند جا دارد كه انسانها و طلاب علم و روّاد طريق هدايت مردم، به‏ ايشان اقتدا كنند. آن بزرگوار در قم، اولين روزى كه براى درس روى منبر نشستند، من در درسشان حاضر بودم. ايشان قبلاً روى زمين می ‏نشستند و درس می ‏گفتند و بعد از چندى كه جمعيت زياد شد و طلاب می ‏خواستند چهره‏ ى ايشان را زيارت كنند و صدايشان را درست بشنوند، اصرار كردند كه روى منبر بنشينند.

گمان می ‏كنم ايشان بعد از رحلت مرحوم آيةاللَّه‏ العظمى بروجردى(رضوان‏ اللَّه ‏عليه) اين را قبول كردند. تا آن بزرگوار حيات داشتند، ايشان منبر ننشستند. اين بزرگوار، آن روز را تماماً به نصحيت گذراندند. اولين مطلبى كه بعد از «بسم ‏اللَّه» فرمودند، اين بود كه مرحوم آقاى نائينى(رحمةاللَّه‏ عليه)، روز اولى كه براى درس روى منبر نشست، گريه كرد و گفت: اين همان منبرى است كه شيخ انصارى(ره) روى آن نشسته، حالا من بايد روى آن بنشينم. ايشان از همين‏جا، شروع به نصيحت كردن طلاب كردند كه بفهميد چه كارى می ‏كنيد و چه‏ قدر اين مسؤوليت سنگين است. البته جزييات فرمايشهاى آن روز، الان در ذهنم نيست. ايشان در آن روز كه اين صحبتها را می ‏كردند، در حد يك مدرّس بزرگ و يك فقيه عالی ‏مقامِ مهياى مرجعيت بودند. احساس مسؤوليت، اين‏قدر مهم است."

بیانات حضرت آقا در جمع فضلا و طلاب و روحانیون مشهد - 1369/01/04

پی نوشت : بابا خدا وکیلی ما چی می خواهیم از جون اسلام ؟


لينك | نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 20:4 توسط |